افسانه شیرین



فرخی یزدی

چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
شب كه دربستم دست از می نابش
گر چه عمری به خطا دوست خطابش كردم
دیدی آن ترك خطا دشمن جان بود مرا
آنقدر گریه نمودم كه خرابش كردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آتشی در دلش افكند و آبش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
خواندم افسانه شیرین و خوابش كردم
غرق خون بود ونمی مرد ز حسرت فرهاد
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
زندگی كردن من مردن تدریجی بود





بازگشت :       به صفحه قبل